سعدى
92
بوستان ( فارسى )
اگر عز و جاهست وگر ذل و قيد * من از حقشناسم ، نه از عمرو زيد ز علت مدار - اى خردمند - بيم * چو داروى تلخت فرستد حكيم 1940 بخور هرچه آيد ز دست حبيب * نه بيمار داناترست از طبيب حكايت يكى را چو من دل بدست كسى * گرو بود و ميبرد خوارى بسى پس از هوشمندى و فرزانگى * بدف بر زدندش بديوانگى ز دشمن جفا بردى از بهر دوست * كه ترياك اكبر بود زهر دوست قفا خوردى از دست ياران خويش * چو مسمار پيشانى آورده پيش 1945 خيالش چنان بر سر آشوب كرد * كه بام دماغش لگدكوب كرد نبودش ز تشنيع ياران خبر * كه غرقه ندارد ز باران خبر كرا پاى خاطر برآمد به سنگ * نينديشد از شيشهء نام و ننگ شبى ديو خود را پرىچهره ساخت * در آغوش آن مرد و بر وى بتاخت سحرگه مجال نمازش نبود * ز ياران كس آگه ز رازش « 1 » نبود 1950 بآبى فرو رفت نزديك بام * برو بسته سرما درى از رخام نصيحتگرى لومش « 2 » آغاز كرد * كه خود را بكشتى درين آب سرد ز برناى منصف برآمد خروش * كه اى يار چند از ملامت ؟ « 3 » خموش مرا پنج روز اين پسر دل فريفت * ز مهرش چنانم كه نتوان شكيفت نپرسيد بارى بخلق خوشم * ببين تا چه بارش بجان ميكشم 1955 پس آن را كه شخصم ز خاك آفريد * به قدرت درو جان پاك آفريد عجب دارى ار بار امرش « 4 » برم * كه دايم باحسان و فضلش درم * * * اگر مرد عشقى كم خويش گير * و گرنه ره عافيت پيش گير مترس از محبت كه خاكت كند * كه باقى شوى گر هلاكت كند نرويد نبات از حبوب درست * مگر حال بر وى بگردد نخست
--> ( 1 ) . آگاه رازش . ( 2 ) . ذمش . ( 3 ) . كه زنهار ازين گفت يارا . ( 4 ) . حكمش .